حكيم ابوالقاسم فردوسى

155

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

رزم كاوس با شاه هاماوران [ كار كىكاوس به شهر بربرستان و ديگر داستانها ] از ان پس چنين كرد كاوس راى * كه در پادشاهى بجنبد ز جاى از ايران بشد تا بتوران و چين * گذر كرد ازان پس بمكران زمين ز مكران شد آراسته تا زره * ميانها نديد ايچ رنج از گره پذيرفت هر مهترى باژ و ساو * نكرد آزمون گاو با شير تاو چنين هم گرازان ببربر شدند * جهانجوى با تخت و افسر شدند شه بربرستان بياراست جنگ * زمانه دگرگونه‌تر شد برنگ سپاهى بيامد ز بربر برزم * كه برخاست از لشكر شاه بزم هوا گفتى از نيزه چون بيشه گشت * خور از گرد اسپان پر انديشه گشت ز گرد سپه پيل شد ناپديد * كس از خاك دست و عنان را نديد به زخم اندر آمد همى فوج فوج * بران سان كه بر خيزد از آب موج چو گودرز گيتى بران گونه ديد * عمود گران از ميان بر كشيد بزد اسپ با نامداران هزار * ابا نيزه و تير جوشن گذار بر آويخت و بدريد قلب سپاه * دمان از پس اندر همى رفت شاه تو گفتى ز بربر سوارى نماند * بگرداندرون نيزه دارى نماند به شهر اندرون هر كه بد سالخورد * چو برگشته ديدند باد نبرد همه پيش كاوس شاه آمدند * جگر خسته و پر گناه آمدند كه ما شاه را چاكر و بنده‌ايم * همه باژ را گردن افگنده‌ايم بجاى درم زرّ و گوهر دهيم * سپاسى ز گنجور بر سر نهيم ببخشود كاوس و بنواختشان * يكى راه و آيين نو ساختشان و زان جايگه بانگ سنج و دراى * بر آمد ابا نالهء كرّه ناى چو آمد بر شهر مكران گذر * سوى كوه قاف آمد و باختر چو آگاهى آمد بريشان ز شاه * نيايش كنان بر گرفتند راه پذيره شدندش همه مهتران * بسر بر نهادند باژ گران چو فرمان گزيدند بگرفت راه * بىآزار رفتند شاه و سپاه سپه را سوى زابلستان كشيد * بمهمانىء پور دستان كشيد ببد شاه يك ماه در نيمروز * گهى رود و مى خواست گه باز و يوز برين بر نيامد بسى روزگار * كه بر گوشهء گلستان رست خار كس از آزمايش نيابد جواز * نشيب آيدش چون شود بر فراز چو شد كار گيتى بران راستى * پديد آمد از تازيان كاستى يكى با گهر مرد با گنج و نام * درفشى برافراخت از مصر و شام ز كاوس كى روى برتافتند * در كهترى خوار بگذاشتند چو آمد بشاه جهان آگهى * كه انباز دارد بشاهنشهى بزد كوس و برداشت از نيمروز * سپه شاد دل شاه گيتى فروز